گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۰۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رتنگاست۱۱ بیت
جهان به راه شناسان دیده ور تنگ استفضای بادیه بر چشم راهبر تنگ است
ز آفتاب جهانتاب، شکوه ات بیجاستترا که کاسه دریوزه چون قمر تنگ است
به جوش مستی ما ظرف آسمان چه کند؟که لامکان به روانهای بیخبر تنگ است
به بوسه ای دل ما شاد کن در آخر حسنکه وقت ما و تو ای نازنین پسر تنگ است
سیه ز تنگی جا گشت خون لاله منفضای دست بر این آتشین جگر تنگ است
به آسمان چه گریزی ز عشق بی زنهار؟که دست تیغ درازست و این سپر تنگ است
به وسعت نظر از رزق صلح کن زنهارکه صاحبان زر و سیم را نظر تنگ است
میان بادیه در تنگنای زندانیترا که دایره خلق در سفر تنگ است
چه سود قرب کریمان خسیس طبعان را؟که سوزن ار چه ز عیسی بود، نظر تنگ است
کجا در آن دل سنگین کند سرایت آه؟که رشته پر گره و کوچه گهر تنگ است
برون میار سر از کنج آشیان صائبکه رشته کوته و میدان بال و پر تنگ است