گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۹۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یدهخوشاست۹ بیت
تن آهنین و نفس گرم و دل رمیده خوش استسپند مضطرب و مجمر آرمیده خوش است
صدف پر از گهر و ابر قطره بار نکوستعذار یار عرقناک و می چکیده خوش است
سکون ز مرکز و گردش بجاست از پرگارپیاله در حرکت، صحبت آرمیده خوش است
به پای قافله نتوان شدن فلک پروازسفر چو عیسی ازین خاکدان جریده خوش است
شکستنی است کلیدی که بستگی آردزبان کز او نگشاید دلی، بریده خوش است
تمام سوز نگشت از شتاب، پروانهسفر در آتش سوزان عنان کشیده خوش است
کمان به گوشه ابرو بلند می گویدکه راست خانگی از مردم خمیده خوش است
عطا و منع مساوی است با رضامندیدرین ریاض گل چیده و نچیده خوش است
چه عمر پوچ به گفتار می کنی صائب؟سخن که نیست در او مغز، ناشنیده خوش است