گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۸۶

به هر که می نگرم زیر چرخ دلگیرستکه میهمان لئیم از حیات خود سیرست
گهر ز گرد یتیمی تمام می گرددمس و جود مرا درد باده اکسیرست
پیاله چشم و چراغ است شیر گیران رابه چشم بیجگران گرچه دیده شیرست
کنار کشت مده موسم بهار از دستکه موج سبزه به پای نشاط زنجیرست
مباش سرکش و مغرور و بی ادب که هدفهمیشه از رگ گردن نشانه تیرست
ز پیچ و تاب ندارد گزیر روشندلز موج خویشتن آب روان به زنجیرست
چه سود جوهر ذاتی چو کارفرما نیست؟که بی کش، دم شمشیر پشت شمشیرست
ز خضر وحشت سیلاب می کنم صائبخرابی دل مغرور من ز تعمیرست