غزل شمارهٔ ۱۶۸۵
ز سیم و زر نظر بی نیاز ما سیرستغبار خاطر ارباب فقر اکسیرست
به غیر آه نداریم در جگر چیزیمتاع خانه ما چون کمان همین تیرست
به احتیاط قدم در طریق عشق گذارکه داغ لاله این دشت، دیده شیرست
مجو نشاط جوانی ز چرخ کم فرصتکه صبح تا نفسی راست می کند، پیرست
طریق صدق کی قطع می تواند کردکه همچو صبح جهانتاب با دو شمشیرست
به درد خویش نسازیم، با دوا چه کنیمکدام خواب پریشان بتر ز تعبیرست؟
شریک دولت خود را نمی توانم دیدبه چشم غیرت من مرغ نامه بر، تیرست
مرا به بند چه حاجت، که داغهای جنونچو داد دست به هم، حلقه های زنجیرست
مدار دست ز دامان جستجو صائبکه روی کعبه نهان زیر زلف شبگیرست