گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۷۰

نهال شمع ز سبزی ازان برومندستکه دایم از پر پروانه برگ پیوندست
شده است مرکز پرگار آهوان مجنوناسیر عشق به هر جا رود نظربندست
چرا به تیغ شهادت نمی نهد گردن؟به آب زندگی آن کس که آرزومندست
بشوی نقش خودی را که دیده خودبینبه آبگینه ز آب حیات خرسندست
گشاد قفل دل زنگ بسته عاشقبه یک اشاره ابروی یار در بندست
چو سکه دل به زر و سیم کم عیار مبندکه همچو برگ خزان دیده سست پیوندست
به خوردن دل خود باش قانع از روزیکه نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست
دهن به خنده مکن باز همچو بی مغزانکه پر ز خون، دهن پسته از شکرخندست
کلام هیچ مدانان به مردم همه دانهزار پله گرانتر ز کوه الوندست
به کام طفل مزاجان سنگدل صائبشکستن دل ما چون شکستن قندست