غزل شمارهٔ ۱۶۶۹
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندستکه مادر و پدر غم، وجود فرزندست
دل درستی اگر هست آفرینش راهمان دل است که فارغ ز خویش و پیوندست
شب آنچه مردم غافل ستاره می دانندز آتش جگر ما شراره ای چندست
سخن شمرده و سنجیده گوی بی سوگندکه شاهد سخنان دروغ، سوگندست
به زیر خاک، غنی را به مردم درویشاگر زیادتی هست، حسرتی چندست
به شوربختی ازان دل نهاده ام که نمکبرای تلخی بادام بهتر از قندست
مرا به حلقه صحبت مخوان ز تنهاییکه نخل خوش ثمر من غنی ز پیوندست
مخور فریب شکرخند عیش چون طفلانکه روی صبح به خون شسته شکرخندست
به عشرت ابدی برده است پی صائببه قسمت ازلی هر دلی که خرسندست