غزل شمارهٔ ۱۶۶۷
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادستکه غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
گنه به ارث رسیده است از پدر ما راخطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست
فروغ صبح شکرخند را دوامی نیستخوشا کسی که به زهر عتاب معتادست
مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دلکه این دریچه به جنت مقابل افتادست
علاج نیش ملامت نمی توانم کردمرا که سینه ز پیکان حصار فولادست
به طوق فاخته دارد علاقه خلخالفسانه ای است که سرو از تعلق آزادست
بلاست وصل چو دل بیقرار می افتدز قرب شعله نصیب سپند فریادست
توان به خامشی از عمر کام دل برداشتکمند آهوی رم کرده، خواب صیادست
چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟به خون گرم تپیدن سزای فرهادست
سماع طایر بسمل بلند می گویدکه صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست
به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب رادلش خوش است که داد سخنوری دادست