غزل شمارهٔ ۱۶۶۶
مرا ز پیر خرابات این سخن یادستکه غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
تهی است چشم تو از سرمه سلیمانیوگرنه شیشه گردون پر از پریزادست
ز کلفت است خطر بیش سخت رویان راکه زنگ، تشنه آیینه های فولادست
ازان به زندگی خویش خلق می لرزندکه دایم از نفس این شمع در ره بادست
ز کار خویش هنرمند را نصیبی نیستز جوی شیر به جز خون چه رزق فرهادست؟
مشو ز دیدن رخسار نوخطان غافلاگر چه مشق جنون بی نیاز از استادست
ز هر نسیم دلش همچو بید می لرزدز برگریز خزان سرو اگر چه آزادست
من از رسیدن روزی به خویش دانستمکه رزق مردم بی دست و پا خدادادست
زبان شانه درازست بر سر عالمز نسبتی که سر زلف را به شمشادست
ز بیم سیل خراب است خانه معمورز گنج، خانه ویرانه صائب آبادست