غزل شمارهٔ ۱۶۵۰
بتان که صید به نیرنگ مینمایندتکباب آتش بیرنگ مینمایندت
اگر برون کنی از دل هوای آزادیبهشت در قفس تنگ مینمایندت
ببر ز مردم غافل که این گرانجانانگرانرکابتر از سنگ مینمایندت
به ناخنی که رسد، پرده را بگردانندمعاشران که هماهنگ مینمایندت
گر از لباس برآیی نمیشناسندتهمین گروه که یکرنگ مینمایندت
ز زنگ، آینه دل اگر بپردازیهزار آینه در زرنگ مینمایندت
علامت نفس سوخته است، منزل نیستسیاهیی که به فرسنگ مینمایندت
بکن به لالهرخان چشم خود سیه صائبکه زود چهره به خون رنگ مینمایندت