گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴۶

بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداختگهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت
ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماندچه فتنه بود که زلف تو در میان انداخت
کدام سینه هدف شد، که ناوکش خود رانفس گداخته در خانه کمان انداخت
گلاب صبح قیامت کجا به هوش آرد؟مرا که حیرت دیدار از زبان انداخت
اگر به دامن همت غبار نشیندز آسیای فلک آب می توان انداخت
ازان به دیده خورشید، عشق سوزن زدکه طرح بوسه بر آن خاک آستان انداخت
فسردگی نفس شعله را گره زده بودسپند، زمزمه عشق در میان انداخت
به کلک قدرت صائب شکستگی مرساد!که طرز حافظ شیراز در میان انداخت