گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟که شور در دل و جان مشوشم انداخت
چو تیر راست، گریزان ز کجروی بودمفلک چرا چو کمان در کشاکشم انداخت؟
خبر نداشت که آتش مراست آب حیاتکسی که همچو سمندر در آتشم انداخت
بهشت نقد ترا باد روزی ای ساقیکه بیخودی به عجب عالم خوشم انداخت!
عطیه ای است سزاوار قهر یار شدنچه شد که از نظر لطف، مهوشم انداخت؟
ز اشک ساخته، پروانه وار شمع مرابه آب راند و به دریای آتشم انداخت
شدم ز بند غم آزاد آن زمان صائبکه دل به حلقه آن زلف دلکشم انداخت