گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۴۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: امگرفت۹ بیت
لب لعل تو ز خون دل من جام گرفتسرو قد تو ز آغوش من اندام گرفت
هیچ کس زهره نظاره چشم تو نداشتنمک اشک من این تلخی بادام گرفت
کوه تمکین تو تا سایه به دریا افکندنبض بیتابی موج خطر آرام گرفت
خم می جلوه فانوس تجلی داردپرتو روی تو تا در می گلفام گرفت
می چکد خون ز جبین عرق شرم امروزتا که از لعل لبت بوسه به پیغام گرفت؟
هر کجا حسن گلوسوز تو منزل سازدمی توان بوسه به رغبت ز لب بام گرفت
کرد یعقوب صفت جامه نظاره سفیدچشم هر کس به تماشای تو احرام گرفت
نیست یک شمع درین بزم به سرگرمی منسوخت هر کس که من سوخته را نام گرفت
تا قیامت نتوانست گرفتن خود راهر که صائب ز کف ساقی ما جام گرفت