گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۸۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارنمیدانمچیست۱۵ بیت
محو دیدارم و دیدار نمی دانم چیستبی دل و دینم و دلدار نمی دانم چیست
شبنمی نیست درین باغ به محرومی منکه قماش گل رخسار نمی دانم چیست
دهنی تلخ نکردم ز شکایت هرگزباعث رنجش دلدار نمی دانم چیست
خط شناسان نتوانند به مضمون پرداختهیچ مضمون خط یار نمی دانم چیست
از سر خود خبرم نیست ز بی پرواییمغز آشفته و دستار نمی دانم چیست
درد جانکاه من این است که با چندین دردآرزوی دل بیمار نمی دانم چیست
محرمی نیست به جز چاه ذقن راز مراهمدمی غیر لب یار نمی دانم چیست
خانه هستیم از خواب گران دربسته استچشم باز و دل بیدار نمی دانم چیست
بهره از صنعت خود نیست چو حلاج مرابالشی غیر سر دار نمی دانم چیست
از شکرخند گلش شیر جگر می بازدخار این وادی خونخوار نمی دانم چیست
خودفروشی نبود پیشه من چون دگرانگرمی و سردی بازار نمی دانم چیست
کشش بحر چو سیلاب دلیل است مرارهبر و قافله سالار نمی دانم چیست
با دل من که چو آیینه به دشمن صاف استسبب خصمی زنگار نمی دانم چیست
نیست در آینه حیرت من نقش دوییزشت و زیبا و گل و خار نمی دانم چیست
جای رحم است به بی حاصلی من صائبهمه تن چشمم و دیدار نمی دانم چیست