غزل شمارهٔ ۱۵۸۶
تیغ ابروی ترا جوهر چین می بایسترقم ناز بر آن لوح جبین می بایست
از گلستان تو هر خار چرا گل چیند؟شعله خوی تو رعناتر ازین می بایست
چند گستاخ رکاب تو ببوسند اغیار؟قفل و بندی به در خانه زین می بایست
تا هوس دست نیابد به شکر دزدیدنگرد لعل تو حصاری چو نگین می بایست
در بغل جای دهد سرو صفت فاخته راقد رعنای تو سرکش تر ازین می بایست
تا دم خط که دم بازپسین حسن استغنچه باغ حیا، چین به جبین می بایست
چشم بر سرمه سیه کردی و رفت آب حیانرگس شوخ ترا داغ چنین می بایست
همه اسباب جمال تو به جای خویش استبوسه در کنج لبت گوشه نشین می بایست
بوالهوس کرد وطن بر سر کویش آخرصائب از بهر جلای تو همین می بایست