گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۷۱

از شناسایی حق لاف زدن، نادانی استقسمت نقش ز نقاش، همین حیرانی است
دل آزاد من از هر دو جهان بیخبرستدر صدف، گوهر من بی صدف از غلطانی است
پرتو شمع محال است به روزن نرسددیده تاریک نماند، دل اگر نورانی است
هر چه در سینه بود، می کند از سیما گلشاهد تنگی دلها، گره پیشانی است
کیستم من که زنم لاف صبوری در عشق؟کشتی نوح درین قلزم خون طوفانی است
نتوان شد ز عزیزان جهان بی خوارینه ز تقصیر بود یوسف اگر زندانی است
سرعت عمر، ز کوه غم و درد افزون شدکار سیلاب گرانسنگ، سبک جولانی است
زیر گردون مکن اندیشه فارغبالیقفس تنگ چه جای پر و بال افشانی است؟
چون به فرمان روی، این دایره انگشتر توستاز تو گردنکشی چرخ ز نافرمانی است
حرص پیران شود از ریزش دندان افزونکه صدف کاسه دریوزه ز بی دندانی است
سر خط مشق جنون است خط سبز بتاننقطه خال سیه، مرکز سرگردانی است
چه خیال است که از دوری ظاهر گسلد؟ربط من با کمر نازک او روحانی است
پشت شهباز به سرپنجه گیرا گرم استناز آن چشم سیه مست ز خوش مژگانی است
کی به جمع دل صد پاره ما پردازد؟طفل شوخی که مدارش به ورق گردانی است
چون برآرم سر ازان آیه رحمت صائب؟نوسوادم من و آن زلف، خط دیوانی است