گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۴۱

نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده استکه جگرگاه بدخشان ز تو ناسور شده است
شوخ چشمی که نظر بر دل من دوخته استسینه سنگ ازو خانه زنبور شده است
خانه آینه در بر رخ یوسف بنددبس که از نعمت دیدار تو معمور شده است
دایم از جوش جنون سینه من صد چاک استسنگ مینای من این باده پر زور شده است
می کند خوش سخنی صافدلان را دشمندیده آینه بر طوطی ما شور شده است
نشود کشته عشق از سخن حق خاموشدار از بیخبری منبر منصور شده است
ذره ای نیست که از مهر تو خالی باشددر زمان تو فلک یک سر پر شور شده است
صائب آن بلبل آتش نفسم عالم راکه قفس از دم گرمم شجر طور شده است