گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۳۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارشدهاست۹ بیت
دل من تیره ز بسیاری گفتار شده استزین پریشان نفس آیینه من تار شده است
چون سیه روی نباشم، که ز بیمغزی هامد عمرم چو قلم صرف به گفتار شده است
همچو رهزن به دلش دیدن منزل بارستهر که را درد طلب قافله سالار شده است
هست آگاه ز محرومی من از دیدارطفل شوخی که تهیدست ز گلزار شده است
می گدازد چو مه چارده از دیده شورساغر هر که درین میکده سرشار شده است
نیست از دوزخم اندیشه که از شرم گناههر سر مو به تنم ابر گهربار شده است
چون سپندست سویدا به دلم بی آرامخال تا گوشه نشین دهن یار شده است
تن به تسلیم و رضا ده که ازین خوش نفسانخار در پیرهن من گل بی خار شده است
صائب از سنگ ملامت گله ای نیست مراکبک من مست ازین دامن کهسار شده است