غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
مانع مستی غفلت دل هشیار من استپادشاه شب من دیده بیدار من است
می سپارند به هم دست به دست اطفالمشور مجنون خجل از گرمی بازار من است
هر که افتاده ز خود پیش ز وحشت زدگاندر بیابان طلب قافله سالار من است
خصم را می کنم از راه تنزل مغلوبسیل خونین جگر از پستی دیوار من است
لب خمیازه من باز ز گفتار شودمهر خاموشی من ساغر سرشار من است
چون فلاخن ز گرانی است مرا دور نشاطهر که باری ننهد بر دل من بار من است!
خطر از لغزش پا نیست مرا در مستیطارم تاک به صد دست نگهدار من است
کمر خدمت بت بسته ام از رشته جانصد گره در دل تسبیح ز زنار من است
می کند دامن صحرای قیامت تنگیبه سرشکی که گره در دل افگار من است
جوی خون می کند از ناخن الماس روانگرهی چند که از زلف تو در کار من است
قفل، مفتاح در بسته نگردد هرگزلب خاموش تو مهر لب اظهار من است
گرچه آزار به موری نپسندم صائبهر که را می نگرم در پی آزار من است