گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۸۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اگرماست۱۳ بیت
بزم عالم ز دل خون شده ما گرم استمجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است
که گذشته است ازین بادیه دیگر، کامروزمی جهد نبض ره و سینه صحرا گرم است؟
سرد شد معرکه عالم و چون بیخبرانهمچنان در سر ما ذوق تماشا گرم است
چون چراغ سحری پا به رکاب سفرستسر هر کس که ز کیفیت صهبا گرم است
رهرو عشق محال است ز پا بنشیندپشت این موج سبکسیر به دریا گرم است
صبح محشر ز جگر صد نفس سرد کشیدهمچنان بسترم از آتش سودا گرم است
گردبادش به نظر جلوه فانوس کندبس که از ناله من دامن صحرا گرم است
ریگ از موج برآورد به زنهار انگشتبس که مجنون مرا نقش کف پا گرم است
فیض ما چون نفس صبح بود عالمگیرهمچو خورشید سر عالمی از ما گرم است
گل ز شبنم نتوانست عرق کردن خشکبس که در کوی تو بازار تماشا گرم است
دارد از حلقه خود نعل در آتش شب و روزبس که در صید دل آن زلف چلیپا گرم است
گرچه شد هر سر موی تو چو کافور سفیداز تب حرص ترا باز سراپا گرم است
از سموم است اگر گرمی صحرا صائبجگر سوختگان از نفس ما گرم است