غزل شمارهٔ ۱۴۴۴
شبنم غنچۀ بیداردلان چشم بدستصیقل سینۀ روشنگهران دست ردست
خودنمایی چه بلاهای نمایان داردایمن از زنگ بود آینه تا در نمدست
به دل پاک نظر کن نه به دستار سفیدسطحیان را نظر از بحر گهر بر زبدست
پیش ازین خانۀ صیاد ز خاروخس بوداین زمان خرقۀ پشمین و کلاه نمدست
در دل هرکه حسد نیست غم دوزخ نیستتخم آن آتش جانسوز شرار حسدست
ما ازین هستی دهروزه به جان آمدهایموای بر خضر که زندانی عمر ابدست
مرگ را بیخبران دور ز خود میدانندچار دیوار جسد در نظر من لحدست
نیست در عالم ایجاد به جز تیغ زبانبیگناهی که سزاوار به حبس ابدست
نیست در چشمۀ خورشید غباری صائبچشم کوتهنظران پردهنشین رمدست