غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
شب هجران دلم از ناله حسرت شادستچه توان کرد که فریاد رسم فریادست
رتبه عشق ز معشوق بلندی گیردقمری از طعنه کوته نظران آزادست
کار با جذبه عشق است عزیزان، ورنهبوی پیراهن یوسف گرهی بر بادست
سهل کاری است به فتراک سر ما بستنصید را زنده گرفتن هنر صیادست
از سواد ورق لاله چنین شد روشنکه سیه بختی و خونین جگری همزادست
هر متاعی که بود قیمت و قدری داردآنچه با خاک برابر شده استعدادست
لوح تعلیم ز آیینه به پیشش مگذارطوطی خط تو در مشق سخن استادست
آفرین بر قلم نافه گشایت صائبکه ز تردستی او ملک سخن آبادست