غزل شمارهٔ ۱۴۲۳
شور در دل فکند لعل خموشی که تراستخواب را تلخ کند چشمه نوشی که تراست
از لطافت، سخنی چند که در دل داریمی توان خواند ز لبهای خموشی که تراست
خواب را شوخی چشم تو رم آهو کردچه کند باده گلرنگ به هوشی که تراست؟
صرف خمیازه آغوش شود اوقاتشهر که را چشم فتد بر بر و دوشی که تراست
ای بسا روز عزیزان که سیه خواهد کرداز خط و زلف، رخ غالیه پوشی که تراست
سبزه تربتش از آب گهر سبز شودهر که چشم آب دهد از در گوشی که تراست
چه بهشتی است که ایمان به گرو می گیرداز فقیران، نگه باده فروشی که تراست
طرف دعوی صائب مشو ای بلبل مستکه دو هفته است همین جوش و خروشی که تراست
نیست ممکن که ترا پخته نسازد صائبچون می تلخ درین میکده جوشی که تراست