غزل شمارهٔ ۱۴۰۸
غزالان را ز وحشت باز دارد دیدن چشمتبه چرخ آرد زمین را چون فلک گردیدن چشمت
به بیداری چه خواهد کرد یارب با نظربازانکه خوابانیدن تیغ است خوابانیدن چشمت
ز خون خلق رنگین است چندان تیغ مژگانتکه می گردد نگارین، دست از مالیدن چشمت
ز بستن دیده شهباز در فکر شکار افتدکند در پرده مشق دلبری پوشیدن چشمت
نماند در ته ابر سیه برقی که شوخ افتدنباشد لحظه ای افزون نگه دزدیدن چشمت
نظر بازی که چشمت را به چشم آهوان سنجدترازوی دو سر قلب است در سنجیدن چشمت
عقیقی سازد از خون جگر سیمای زرین راسهیل شوخ چشم از غیرت خندیدن چشمت
حقوق مردمی منظور افتاده است صائب راوگرنه می تواند بست چشم از دیدن چشمت