غزل شمارهٔ ۱۳۸۳
جای جام باده را تریاک نتواند گرفتخاک جای آب آتشناک نتواند گرفت
کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیارپیش این سیلاب را خاشاک نتواند گرفت
رخنه چون در ملک افزون شد گرفتن مشکل استعافیت جا در دل صد چاک نتواند گرفت
رز به اندک روزگاری بر سر آمد از چنارهر سبکدستی عنان تاک نتواند گرفت
در کمان سخت نتوان حفظ کردن تیر راآه جا در خاطر غمناک نتواند گرفت
می شود در ناف آهو مشک هر خونی که خورددل کسی ان طره پیچاک نتواند گرفت
می برد خورشید تابان گرمی بیجا به کاردل ز ماهرروی آتشناک نتواند گرفت
طعمه بیرون از دهان شیر کردن مشکل استخون خود را کس ازان فتراک نتواند گرفت
غیر آه ما که از دامان مطلب کوته استهیچ دستی دامن افلاک نتواند گرفت
می توان از پنجه شاهین گرفتن کبک رادل کسی صائب ازان بی باک نتواند گرفت