غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
سبزه خط صفحه رخسار جانان را گرفتطوطی خوش حرف از آیینه میدان را گرفت
بوسه را بر عارضش جا از هجوم خط نماندسبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت
خط مشکین نیست گرد آن عقیق آبدارآه و دود تشنه ما آب حیوان را گرفت
نیست پروای ملامت حسن وعشق پاک راهاله در آغوش رسوا ماه تابان را گرفت
ساده کرد از بخیه انجم بساط چرخ راصبح از تیغ که این زخم نمایان را گرفت؟
باد چوگان امیدش خالی از گوی مرادهر که از دست من آن سیب زنخدان را گرفت
آنچنان کز جوش سنبل، چشمه ناپیدا شودپرده خواب پریشان چشم گریان را گرفت
راست بوده است این که ریزد درد بر عضو ضعیفخون ناحق کشتگان بحر، مرجان را گرفت
روی دست پرسش گردون مخور، کز لطف نیستبرق آتشدست اگر نبض نیستان را گرفت
می شود گرداب حیرت حلقه چشم غزالگر چنین خواهد سرشک ما بیابان را گرفت
اختیاری نیست لطف عشق با سرگشتگانگوی غلطان اختیار از دست چوگان را گرفت
بی نیازیهای حق روزی که دامن برفشاندگرد حاجت دامن صحرای امکان را گرفت
در چنین وقتی که می باید گزیدن دست و لبصائب از ما چرخ بی انصاف، دندان را گرفت