گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۷۸

قطره خونی شد از دست نگارینش چکیدبس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت
دست کوتاه مرا شد تخته مشق امیدشانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت
پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می تواناز نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت
کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوقجذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت
سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرمزیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت
مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگارسگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت
طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیستدست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت
اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیستاز نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت
در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلبدست من در آستین دامان منزل را گرفت
هر که در دریای هستی دامن دل را گرفتبی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت