غزل شمارهٔ ۱۳۲۸
لنگر تن روح را نتواند از پرواز داشتموج دریا دیده را نتوان به ساحل بازداشت
ساقی ما در مروت هیچ خودداری نکردنشأه انجام را در ساغر آغاز داشت
در جهان آب و گل، ویرانه ای از من نماندشغل خودسازی مرا از خانه سازی باز داشت
ساعد سیمین او را تا کلیم الله دیدنسخه افسوس شد دستی که در اعجاز داشت
من چه دارم در نظر تا جان به آسانی دهم؟کبک، باغ دلگشا از سینه شهباز داشت
عندلیب مست ما روزی که فارغبال بودهر طرف چندین کباب شعله آواز داشت
زنگ بر آیینه ام از قحط روشنگر نماندمنت صیقل مرا محروم از پرداز داشت
یاد ایامی که در دریای بی پایان عشقکشتی ما بادبان از پرده های راز داشت
در غبار خط نهان چون دام زیر خاک شدزلف مشکینی که در هر موی چندین ناز داشت
بیش ازین صائب نمی آید ز من اخفای عشقشد مشبک پرده دل بس که پاس راز داشت