غزل شمارهٔ ۱۳۱۰
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته نیستاز لب خندان به جز خون در دهان پسته نیست
یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلکدر بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست
در رحم اطفال از تحصیل روزی فارغندمانع رزق مقدر خانهٔ دربسته نیست
از سبکرو نقش هیهات است ماند بر زمینرهنوردی را که باشد نقش پا، آهسته نیست
فارغ است از امتداد قطرههای اشک منآن که میگوید گره در رشتهٔ نگسسته نیست
از می لعلی نمیگردد بدخشان سینهاشدست هر کس چون سبو در زیر سر پیوسته نیست
میتوان ره برد از سیما به کنه هر کسیشاهدی گلزار رنگین را به از گلدسته نیست
پیش ما صائب که هر صیدی به دام آورده ایمهیچ صیدی در جهان چون معنی برجسته نیست