گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۰۳

آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیستلقمه چون افتاد فربه استخوان معلوم نیست
از خدنگ عشق چون تیر جگر دوز قضااز لطافت هیچ جز گرد از نشان معلوم نیست
هر کجا آزادگی باشد، نباشد انقلابدر بساط سرو آثار خزان معلوم نیست
بوسه می خواهد که راه آشنایی وا کندبر نفس هر چند راه آن دهان معلوم نیست
از شتاب عمر دارد بی خبر غفلت ترااز هجوم سبزه این آب روان معلوم نیست
تا ز خود بیرون نیایی خویش را نتوان شناختعیب تیر کج در آغوش کمان معلوم نیست
می شوی وقت رحیل از غفلت خود باخبردر حضر سنگینی خواب گران معلوم نیست
طفل داند دایه را حور و بهشت و جوی شیرزشتی زال جهان بر ناقصان معلوم نیست
بیشتر پاس ادب دارند شرم آلودگاندر گلستانی که آنجا باغبان معلوم نیست
در رگ کان تا بود یاقوت، خون مرده ای استدر خموشی جوهر تیغ زبان معلوم نیست
مشکل است از جستجو آزادگان را یافتناز سبکباری پی این کاروان معلوم نیست
در غریبی می نماید فکر صائب خویش رانکهت گل تا بود در گلستان معلوم نیست