غزل شمارهٔ ۱۳۰۲
خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیستدانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست
از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاکچشم ما چون دیگران بر بوسه و پیغام نیست
شبنمی را کز محیط بیکران افتاد دوردر کنار لاله و آغوش گل آرام نیست
خاک ره شو گر طلبکار دلی، کاین کعبه راجز غبار خاکساری جامه احرام نیست
باغ عقل است آن که در عمری رساند میوه ایآفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نیست
ترک خودکامی، جهان در شکرستان کردن استتلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست
کیسه پردازان دنیا غافلند از نقد وقتورنه نقدی این چنین در کیسه ایام نیست
در مصیبت خانه دنیا که آزادی است مرگخون خود را می خورد مرغی که بی هنگام نیست
می پرد دل بی خرد را بهر اوج اعتبارطفل ناافتاده را اندیشه ای از بام نیست
شام ماه روزه دارد داغ، صبح عید رابی تکلف هیچ شهری این قدر خوش شام نیست
جوهر مجنون نداری گرد این وادی مگردنیست آهویی درین صحرا که شیراندام نیست
از زبان شکوه ما حسن صائب فارغ استشکرستان را خبر از تلخی بادام نیست