غزل شمارهٔ ۱۲۸۸
آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیستآفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست
در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشمشغل ما سرگشتگان کسب هوایی بیش نیست
زر که آرام از خسیسان رنگ زردش برده استپیش ما کامل عیاران کهربایی بیش نیست
می نماید گر به ظاهر دامن دولت وسیعدستگاهش سایه بال همایی بیش نیست
گرچه پیوند علایق را گسستن مشکل استپیش ما وا کردن بند قبایی بیش نیست
برنمی آید به حق باطل، و گرنه چون کلیمرایت ما و سپاه ما عصایی بیش نیست
خواب بر مخمل ز شکر خواب ما گشته است تلخگرچه در ویرانه ما بوریایی بیش نیست
آنچه باید خواست از آزادمردان همت استسرو را در آستین دست دعایی بیش نیست
مطلبی جز ترک مطلب نیست ما را در جهانمدعای ما دل بی مدعایی بیش نیست
قسمت ما از کریمان جهان آوازه ای استرزق ما زین کاروان بانگ درایی بیش نیت
چرخ کجرو گر نگردد راست با ما، گو مگردمطلب آیینه از صیقل جلایی بیش نیست
روزی اهل بصیرت از فلک ها کلفت استقسمت روزن، غبار آسیایی بیش نیست
گرچه می پوشم جهانی را لباس مغفرتپوششم چون کعبه در سالی قبایی بیش نیست
باغبان ما را عبث از سیر مانع می شودمطلب ما از گلستان همنوایی بیش نیست
چون شکر هر کس که دارد از حلاوت بهره ایخانه و فرش و لباسش بوریایی بیش نیست
هر که دارد جوهری، نانش به خون افتاده استقسمت شمشیر، آب ناشتایی بیش نیست
از هجوم میوه صائب شاخه ها خم می شودحاصل از پیری ترا قد دوتایی بیش نیست