گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۸۷

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیستبرشکن افلاک را، طرف کلاهی بیش نیست
تشنه چشم افتاده است آیینه اسکندریورنه آب زندگانی دل سیاهی بیش نیست
رهنوردان طریق کعبه مقصود راسایه دیوار امکان خوابگاهی بیش نیست
گر ز کوه قاف باشد گفتگو سنجیده ترپیش تمکین خموشی برگ کاهی بیش نیست
گوشه دل از عمارت کرد مستغنی مرامطلب صیاد از عالم، پناهی بیش نیست
در دل روشن سراسر می رود یاد بهشتچشمه خورشید را زرین گیاهی بیش نیست
ما به داغ لاله صلح از لاله رویان کرده ایماز جهان منظور ما چشم سیاهی بیش نیست
طی نمی گردد به شبگیر حیات جاودانگرچه زلف او به ظاهر کوچه راهی بیش نیست
در غریبی می نماید خویش را حسن غریبقسمت یوسف ز کنعان قعر چاهی بیش نیست
چون قلم هر چند دست از ماست، بر لوح وجودحاصل ما از تردد مد آهی بیش نیست
با هزاران چشم روشن، چرخ نشناسد مرابهره مجمر ز عنبر دود آهی بیش نیست
حاصل پرواز ما چون چشم ازین چرخ خسیسبا همه روشن روانی برگ کاهی بیش نیست
چون تواند ماه پیش عارض او شد سفید؟آفتاب اینجا چراغ صبحگاهی بیش نیست
می رسد صائب به زهرآلوده، آن هم گاه گاهروزی ما گرچه از خوبان نگاهی بیش نیست