غزل شمارهٔ ۱۲۸۶
آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیستسر به سر روی زمین مشت غباری بیش نیست
پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیده ایمچون گل رعنا خزان و نوبهاری بیش نیست
در بساط خاکیان چون گردباد از دور چرخجان گردآلوده ای و خارخاری بیش نیست
از صف مردان جگرداری نمی آید برونورنه گردون کودک دامن سواری بیش نیست
خصمی مردم به یکدیگر برای خرده ای استجنگ سنگ و آهن از بهر شراری بیش نیست
زاهدان خشک خرسندند از گوهر به کفخاروخس را مطلب از دریا، کناری بیش نیست
گوشه گیران را امید صید دارد گوشه گیرمطلب دام از زمین گیری شکاری بیش نیست
گرچه صحرای قیامت بیکنار افتاده استداستان شوق ما را رقعه واری بیش نیست
ز آتشی کز عشق او در سینه سوزان ماستآسمان و انجمش دود و شراری بیش نیست
گوشه چشمی ز شیرین چشم دارد کوهکنمزد ما از کارفرما ذوق کاری بیش نیست
قسمت ممسک ز جمع مال باشد پیچ و تابآنچه می ماند به جا زین گنج، ماری بیش نیست
پیش مردانی کز این ماتم سرا دل کنده اندخاک گوری، چرخ نیلی سوکواری بیش نیست
بیقراریهای من چون پا گذارد در رکابشعله جواله طفل نی سواری بیش نیست
نیست صائب بوسه و پیغام در طالع مراقسمت من زان لب میگون خماری بیش نیست