غزل شمارهٔ ۱۲۷۸
گرچه طبعم کم ز خورشید جهان افروز نیستدر نظرها اعتبارم چون چراغ روز نیست
دست اگربردارم از دل، می شکافد سینه راهیچ مرغی چون دل بیتاب، دست آموز نیست
حسن چون بی پرده آید، عشق ناپیدا شودجوشش پروانه بر گرد چراغ روز نیست
خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتندچون سبو پیوند دست ما به سر امروز نیست
دست چون دادی به دستی، قطع الفت مشکل استدست و پایی می زند تا مرغ دست آموز نیست
از شب آدینه روز عشرت ما شد سیاهصبح شنبه هیچ طفلی این چنین بد روز نیست
همتم از شمع باشد یک سر و گردن بلندآستین بر اشکی افشانم که دامن سوز نیست
پرده گوش از صفیر من شود خاکستریاینقدر با شعله آواز بلبل، سوز نیست
روزگاری شد که در سلک سخن سنجان اوستنسبت صائب به شاه قدردان امروز نیست