غزل شمارهٔ ۱۲۵۷
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیستدر تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست
خواب غفلت پرده چشم غلط بین می شودورنه در مهد زمین آسودگی موجود نیست
آه را از درد و داغ عشق باشد بال و پرنگذرد از پشت لب آهی که دردآلود نیست
می کند آب و علف ضایع درین بستانسراهر که از گفتار و کردارش دلی خشنود نیست
سیل را از بحر بی پایان گذشتن مشکل استسنگ راهی شوق را چون منزل مقصود نیست
بوی خون می آید از گلهای این بستانسراسرو این گلزار کم از تیغ زهرآلود نیست
تیغ معذورست در کوتاهی زلف ایازسرکشی با پادشاهان عاقبت محمود نیست
زهر را بر خود گوارا می کند نفس خسیسجز زیان عام مردم، تاجران را سود نیست
دیده ناقص بصیرت از هنر افتد به عیبچشم روزن را نصیب از شمع غیر از دود نیست
بوی تسلیم از گلستان رضا نشنیده استکوته اندیشی که از وضع جهان خشنود نیست
هر چه پیش از مرگ می بخشی به سایل همت استبرگ را در برگریز از خود فشاندن جود نیست
صلح کن صائب به داغ عشق ازین عبرت سرادر بساط آسمان گر اختر مسعود نیست