غزل شمارهٔ ۱۲۴۱
دیده های شرمگین، دیدن نمی داند که چیستدست خواب آلود، گل چیدن نمی داند که چیست
اهل غیرت را نمی باشد زبان عرض حالنبض این بیمار، جنبیدن نمی داند که چیست
هر که از می توبه در آغاز عمر خود نکرددر جوانی پیر گردیدن نمی داند که چیست
آشکارا سینه بر تیغ شهادت می زندزخم عاشق آب دزدیدن نمی داند که چیست
خامه نقاش اگر گردد نسیم دلگشاغنچه تصویر، خندیدن نمی داند که چیست
دست گستاخی نباشد عشق را در آستینعندلیب مست، گل چیدن نمی داند که چیست
اختیار خود به دست بی قراری داده استسیل راه بحر پرسیدن نمی داند که چیست
بس که شد افسردگی از سردی ایام عامموی آتش دیده، پیچیدن نمی داند که چیست
می کند بی پرده هر عیبی که دارد در لباسهر که چشم از عیب پوشیدن نمی داند که چیست
خواب حیرت را نگردد پرده غفلت حجابچشم خود آیینه پوشیدن نمی داند که چیست
در گذر زین عالم پر شور و شر صائب که تخمدر زمین شور بالیدن نمی داند که چیست