غزل شمارهٔ ۱۲۴۰
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ استغنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست
ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاکشیرخوار آداب می خوردن نمی داند که چیست
ناقصان آسوده اند از غم که ماه ناتمامتا نگردد بدر، دل خوردن نمی داند که چیست
این جواب آن که می گوید نظیری در غزلهر که دل را باخت دل بردن نمی داند که چیست
داغ عمر رفته افسردن نمی داند که چیستآتش این کاروان مردن نمی داند که چیست
شعله را اشک کباب از سوختن مانع نشدآتش سوزان نمک خوردن نمی داند که چیست
خار نتواند گرفتن دامن ریگ روانرهنورد شوق، افسردن نمی داند که چیست
اهل صورت از خزان بی دماغی فارغندغنچه تصویر، پژمردن نمی داند که چیست
گشت ذوق وعده سد راه جست و جو مرادست و پا گم کرده، پی بردن نمی داند که چیست
کشته تیغ شهادت در دو عالم زنده استمحو آب زندگی، مردن نمی داند که چیست