غزل شمارهٔ ۱۲۲۰
عشق بالا دست بر خاک از وجود ما نشستاز گهر گرد یتیمی بر رخ دریا نشست
عشق تن در صحبت ما داد از بی آدمیکوه قاف از بی کسی در سایه عنقا نشست
زخم مجنون تازه خواهد شد که از سودای ماطرفه شاهینی دگر بر سینه صحرا نشست
راه عشق است این، به آتش پایی خود پر منازخار این وادی مکرر برق را در پا نشست
جسم خاکی در صفای دل نیندازد خللباده آسوده است از گردی که بر مینا نشست
نیست تاب همنفس آیینه های صاف رازود می گردد گران، ابری که با دریا نشست
خار در چشمش، اگر هنگامه افروزی کندچون شرر هر کس تواند در دل خارا نشست
کرد رعنا همچو آتش بال و پرواز مرادر طریق عشق اگر خاری مرا در پا نشست
کفر و دین روشن ضمیران را نمی سازد دو دلکی شود شبنم دورو، گر بر گل رعنا نشست؟
زنگ خودبینی گرفت آیینه بینایی اشهر که صائب یک نفس با مردم دنیا نشست