گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۱۱

بس که از زهر شکایت لب دل افگار بستدل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست
عشرت فصل بهاران خنده واری بیش نیستوقت نخلی خوش که پیش از غنچه بستن بار بست
شد ز پیوند تن افسرده، دل بی کسان به خاکوای بر خامی که نان خویش بر دیوار بست
نیست بی خورشید عالمتاب صبح انتظارپیر کنعان طرفها از چشم چون دستار بست
موم گردد سنگ خارا در کفش چون کوهکنروی گرم کارفرما هر که را بر کار بست
رشته پیوند یاران را بریدن کافری استتا برآمد از چمن گل بر میان زنار بست
هر که شد در حلقه سرگشتگان چون نقطه فرداز سر رغبت کمر در خدمتش پرگار بست
در عرق پوشیده گردید آن عذار شرمگینجوش گل راه تماشایی بر این گلزار بست
هر که صائب گوشه چشمی ز خواب امن دیدبی تأمل در به روی دولت بیدار بست