غزل شمارهٔ ۱۲۰۴
زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی استگل به تردستی ز عکس تازه رویان چیدنی است
گر لباس فاخری در عالم ایجاد هستاز گناه زیردستان چشم خود پوشیدنی است
پیشدستی کن، ازین تشویش خود را وارهانجام پر زهر اجل چون عاقبت نوشیدنی است
از دم سرد خزان چون می رود آخر به بادبا لب خندان به گلچین سر چو گل بخشیدنی است
تا به کی در استخوان بندی گدازی مغز خود؟این طلسم استخوانی چون ز هم پاشیدنی است
وقت خود ضایع مکن چون غافلان در چیدنشچون بساط زندگانی عاقبت برچیدنی است
بر دل آزاده حسن خلق بند آهن استاز گل بی خار بیش از خار دامن چیدنی است
نیست از بخت سیه دلهای روشن را ملالدیده آیینه شبها ایمن از نادیدنی است
دل ز اشک گرم خالی ساز هنگام صبوحدر زمین پاک، صائب تخم خود پاشیدنی است