گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: میاست۹ بیت
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی استجز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است
دیدن خلق است بیماری و وادیدست نکسعید و نوروز از برای بی دماغان ماتمی است
رفته و آینده اهل حال را منظور نیستاز حیات جاودانی خضر را قسمت دمی است
هر که در دریا شود اهل بصیرت چون حبابهر نظر محو جمالی، هر نفس در عالمی است
گفتگوی عشق را هر گوش نتواند شنیدنیست جز چاه ذقن، این راز را گر محرمی است
حسن هیهات است نادم گردد از خوانخوارگیمی پرد چشم و دل خورشید هر جا شبنمی است
از درشتی های خط خوبان ملایم می شوندما جراحت دیدگان را خط مشکین مرهمی است
نقطه موهوم کز خردی نمی آید به چشمپیش چشم خرده بین ما سود اعظمی است
بس که صائب دیدم از نادیدگان نادیدنیزنگ بر آیینه طبعم بهار خرمی است