غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی استوحشت از فهمیدگان برهان نافهمیدگی است
در بساط آفرینش مردمان چشم راگر لباس فاخری باشد همین پوشیدگی است
دیده حق بین بود از هر دو عالم بی نیازترک دنیا بهر عقبی کردن از نادیدگی است
می کند بر فربهی پهلوی لاغر اختیارهر که داند رنج باریک مه از بالیدگی است
مردم سنجیده از میزان نمی دارند باکخلق را اندیشه از محشر ز ناسنجیدگی است
گر ز ارباب کمالی سرمپیچ از پیچ و تابکز تمامی، سرنوشت نامه ها پیچیدگی است
دشمن غافل ز زیر پوست می آید برونپای کاهل طینتان، سنگ ره خوابیدگی است
از شکفتن شد پریشان غنچه را اوراق دلانتهای خنده بیجا ز هم پاشیدگی است
هست صائب هر کسی را حد خود دارالامانپا ز حد خود برون ننهادن از فهمیدگی است