غزل شمارهٔ ۱۱۸۹
با رخ خندان او گل چهره نگشوده ای استبرق با جولان شوخش پای خواب آلوده ای است
می کشد در خاک و خون نظارگی را دیدنشسبز تلخ من عجب شمشیر زهرآلوده ای است
گردش پرگارش از مرکز بود آسوده ترعالم حیرت، عجایب عالم آسوده ای است
چشم عبرت بین به خواب نوبهاران رفته استورنه هر برگ خزانی دست بر هم سوده ای است
تلخکامی های ما از لب گشودنهای ماستورنه پر شکر بود هرجا لب نگشوده ای است
خاطر آسوده در وحشت سرای خاک نیستهست در زیر زمین، اینجا اگر آسوده ای است
جاده چون زنجیر می پیچد به پای رهرواندر پی این کاروان گویا قدم فرسوده ای است
در شبستانی که من پروانه او گشته امدولت بیدار، صائب چشم خواب آلوده ای است