غزل شمارهٔ ۱۱۸۸
بی جمالت مردمک آیینه نزدوده ای استبی تماشای تو مژگان دست بر هم سوده ای است
عاشقان را بی خرام قامت موزون توسرو در مد نظر، شمشیر زهرآلوده ای است
ماه کز نظاره اش چشم جهانی روشن استپیش خورشید جمالت قلب روی اندوده ای است
همت پیران جوانان را به مقصد رهنماستبی کمان، تیر سبکرو پای خواب آلوده ای است
نیست غیر از دیده قربانیان، بی چشم زخمدر همه روی زمین صائب اگر آسوده ای است