غزل شمارهٔ ۱۱۸۶
بی اجابت آه مرغ آشیان گم کرده ای استناله بی فریادرس تیر نشان گم کرده ای است
هر عزیزی را که می بینم درین آشوبگاهیوسف خود در میان کاروان گم کرده ای است
در نیابد هر که چون پروانه ذوق سوختندر دل دوزخ بهشت جاودان گم کرده ای است
هر که در آغاز خط از گلرخان غافل شوددر بهاران عندلیب گلستان گم کرده ای است
این علف خواران که هر یک جانبی دارند رویگله در دامن صحرا شبان گم کرده ای است
بی نصیبان جستجوی رزق بیجا می کنندنیست چون قسمت، طلب دست دهان گم کرده ای است
دل که در زلف پریشان تو می جوید قراردر شب تاریک مرغ آشیان گم کرده ای است
رهنوردی را که نبود رهبر ثابت قدمدر بیابان طلب سنگ نشان گم کرده ای است
زیر گردون هر که را می بینم از صاحبدلاندست و پا در زیر تیغ بی امان گم کرده ای است
در صراط المستقیم عشق، عقل خرده بیندر دل شب راه در ریگ روان گم کرده ای است
هر دل بی درد کز درد طلب افتاد دوراز نفس گیری درای کاروان گم کرده ای است
هر که بهر دانه گردد گرد این سنگین دلانشاهراه آسیای آسمان گم کرده ای است
هر جوانمردی که سر می پیچد از فرمان پیردر صف مردان کماندار کمان گم کرده ای است
آن که دارد موی آتش دیده را در پیچ و تابخویش را چون تاب در موی میان گم کرده ای است
هر که غافل از ظهور حق بود در ممکناتبوی یوسف در میان کاروان گم کرده ای است
هست در گم کردن خود، هست اگر آرامشیهر که خود را یافت مرغ آشیان گم کرده ای است
نیست هر کس را که صائب نفس در فرمان عقلبر فراز توسن سرکش عنان گم کرده ای است