غزل شمارهٔ ۱۱۸۵
بی غبار خط نگاهم توتیا گم کرده ای استدر ته ابر سیه ماه جلا گم کرده ای است
نیست هر کس را که چشم خوش نگاهی در نظردر سواد آفرینش آشنا گم کرده ای است
بوسه لب تشنه در دور لب نوخط اودر سیاهی چشمه آب بقا گم کرده ای است
هر که را آسوده تر دانی درین وحشت سرازیر شمشیر حوادث دست و پا گم کرده ای است
تا چه باشد در بیابان طلب احوال ماخضر اینجا رهنورد رهنما گم کرده ای است
کار ما بی دست و پایان با خدا افتاده استکشتی دریای ما ناخدا گم کرده ای است
در بیابانی که چاه از نقش پا افزونترستعقل کوته بین ما کور عصا گم کرده ای است
پیش ارباب خرد گر کشتی نوح است عقلدر محیط عشق موج دست و پا گم کرده ای است
هر که غافل گردد از حق در جهان با این ظهورمهر عالمتاب در نور سها گم کرده ای است
در تن خاکی، روان آسمان مشتاق ماراه بیرون شد ز گرد آسیا گم کرده ای است
هر که از صاحبدلان در کعبه صائب رو کندمی توان دانست محراب دعا گم کرده ای است