گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷۹

بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه استخاک ما چون درد می در گوشه میخانه است
جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجدمطرب ما چون خم می از درون خانه است
زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشتچشم بند کودکان شیرینی افسانه است
پامنه بیرون ز حد خود، سعادتمند باشنیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است
وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو منسنگ طفلان پنبه داغ من دیوانه است
فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بودچون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است
پرده غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است
کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بودآشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است
حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشقذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است
خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقلپی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است
از بساط آفرینش، دیده بیدار راهر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است
نیست غیر از چار دیوار وجود آدمیآن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است
شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنانشهپر توفیق صائب همت مردانه است