گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انهاست۱۳ بیت
این که روزی بی تردد می رسد افسانه استپنجه کوشش کلید رزق را دندانه است
با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرودست را بر هم نهادن سخت بی دردانه است
هیچ کس در پایه خود نیست کمتر از کسیگنج دارد زیر پر تا جغد در ویرانه است
غفلت ارباب دولت را سبب در کار نیستدر بهاران خوابها مستغنی از افسانه است
گفتگو با جاهلان بی ادب از عقل نیستهر که می گردد طرف با کودکان، دیوانه است
زود گردون کامجویان را ز سر وا می کندچون فضول افتاد مهمان، بار صاحبخانه است
روی شرم آلود از خود آب برمی آوردباده گلرنگ اینجا شبنم بیگانه است
دیده حق بین نگردد روزی هر خودپرستورنه خرمن های عالم جمله از یک دانه است
حاصلش از رزق غیر از گردش بیهوده نیستآسیا هر چند مستغرق در آب و دانه است
مطلب از سیر گلستان تنگدل گردیدن استورنه باغ دلگشای ما درون خانه است
در گلستانی که میراب است چشم بلبلانباغبان بیکارتر از سبزه بیگانه است
کار ما از پنجه تدبیر می گردد گرهگرچه امید گشایش زلف را از شانه است
صائب از می بیغمان شادی توقع می کننددردمندان را نظر بر گریه مستانه است