گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۵۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ونشدهاست۸ بیت
از شکوه عشق، میدان تنگ بر هامون شده استدامن صحرا ز یک دیوانه پر مجنون شده است
می کنم چون موج در آغوش دریا پا درازتا عنان اختیار از دست من بیرون شده است
سرکشی از بس که زین وحشی نگاهان دیده امباورم ناید که آهو رام با مجنون شده است
شانه شمشاد را دست نگارین می کندبس که در زلف گرهگیر تو دلها خون شده است
نیست در روی زمین از بی غمی آثار دردچهره زرین نهان در خاک چون قارون شده است
ز انقطاع فیض، کوتاه است ایام خزاندولت فصل بهار از فیض روز افزون شده است
جلوه همکار می بندد زبان لاف رادر زمان قامت او سرو ناموزون شده است
همچو داغ لاله چسبیده است صائب بر جگرآه ما از بس که نومید از در گردون شده است