غزل شمارهٔ ۱۱۴۹
شکر ما کوته زبان از کثرت احسان شده استبرگ این نخل برومند از ثمر پنهان شده است
دست از دامان دلهای پریشان برمداررو به دریا می رود ابری که بی باران شده است
می تراود از در و دیوار او نقش مرادخانه هر کس که چون آیینه بی دربان شده است
روزگار غفلت ما می رود چون برق و بادکشتی ما از گرانباری سبک جولان شده است
می کشد در جسم، جان از پاکدامانی عذابمصر بر یوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است
سیل بی زحمت به دریا می برد خاشاک رابا خرام او، برون رفتن ز خود آسان شده است
با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشانآتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است
نیست زر در آستین غنچه و دامان گلتا کدامین سرو در گلزار دست افشان شده است
از رگ تلخی، میان باده بی زنار نیستدر زمان چشم او عالم فرنگستان شده است
می خورد تیر حوادث را به جای نیشکرهر که صائب بر سر خوان فلک مهمان شده است